Feeds:
نوشته
دیدگاه

Archive for اکتبر 2008

چند روز پیش دوباره داشتم  یکی ازکارتون‌های پلنگ صورتی را می‌دیدم ،قسمتی بود که جناب پلنگ صورتی طی رقابتی شدید با رقیب همیشگی (که حالا یک نقاش ساختمان بود)  مدام رنگ صورتی را جایگزین رنگ آبی می‌کرد. تو بخوان مخالف و اختلاف نظر در ملایمترین حالت و بخوان دشمن و جنگ در حالت رایجتر. در قسمت آخر کارتون ، رقیب به گمان خود راه چاره را در حذف سطلهای رنگ صورتی جناب پلنگ دید ( محو رقیب)  که همان دفن تمام سطلها در زیر خاک بود. باز هم تو بخوان از میدان بدر کردن دشمن غدار به نامردی. ابتدا با خشم پا می‌کوبید بر مزار سطلهای رنگ و کم کم پایکوبی و شادی نمود ، شادی کردنی. آنهم از نوع موزون و آهنگین.هنوز از پس فتحی چنین درخشان دمی بیش نیاسوده بود که روییدن گلهای صورتی در کنار خانه آقای آبی شروع شد و تمام حیاط خانه و باغچه و درختان و حتا خانه  وی ( این جناح)  به رنگ دشمن ( آن جناح یا رقیب) شد. که خود کاشته بود سطلهای رنگ دشمن را (تو بخوان بذر آنچه دوست نداشت و از آن بدش می‌آمد و زیبنده خود نمی‌دانست) در زمین خود.

این روزها تبلیغ فیلمی را در اینترنت دیدم که حکایت انداختن طشت رسوایی فردی ازجناح رقیب بود از بام. تو بخوان آی بیایید که مچ گرفتیم و چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند و چنین و چنان.

عزیز دل برادر با چه مخالفی؟ با پخش این فیلم آنهم با چنین هیجانی چه روشنگری یا اصلاحی انجام می‌شود؟

با شکستن حریم خصوصی افراد مخالفی؟ که شکستی. با نقض حقوق بشر مخالفی؟ که نقض کردی. از حقوق زنان و حق مالکیت زنان بر زندگی و جسم و جانشان دفاع میکنی؟ که زنی را در خطر سنگسار قرار دادی.

از سر نفرت نکاریم بذر آنچه که نمی‌خواهیم.

پ.ن اول :

آرام تر و منصف تر باشیم. ( حرفه ای تر )

بار کج به مقصد نمی رسد.

پ.ن دوم:

هنوز از دفن آبروی آن دختر معصوم (آن بازیگر مظلوم و بیگناه ) گورکنان برنگشته اند که زنی دیگر را آبرو بردید.

چه دختران و زنانی که در بند هستند.

Read Full Post »

غوغای مه گرفته

پاییز بدون درخت برای من قابل تصور نیست. این درختها هستند که با برگهای رنگینشان پاییز را معنا می کنند. با وقار ، مرگ برگهای سبزشان را به تماشا می نشینند ولی مثل آسمان پاییزی گریه نمی کنند. اگر درختان نبودند پاییز زیبا نبود. وقت آنست که درختان تابستانی پر هیاهو، کمی با خود خلوت کنند و آرام گیرند . پذیرش جریان زندگی هنر والایی است.

نوشته زیر مربوط به هشت سال پیش است و آن پاییز ، گذشته است.

راه رفتن

زیر آسمانی یک دست خاکستری

با دستهای پنهان شده در جیب

و نفسهایی که بخار می شوند،

برایم فرصتی است

تا دوباره باز پس بگیرم

تنهایی ام را

از هیاهوی روزها.


در غروبهای ابری پاییز

تنها نشستن

و لیوان چای داغ را در دستها فشردن

بهانه ای است

تا بارها و بارها مرور کنم

شعرهای نهفته در قلبم را.

گم شدن

در کوچه های سرد

و نجوای قطره های باران

با برگهای زرد،

تکرار حسرت بی تسلایی است

تا هر چه تلخ تر سرزنش کنم

این خسته تاریک را،

که از باور معجزه ای ترسید.


-در این غوغای مه گرفته

کاش گم نمی شدم.

Read Full Post »

نوشته موزون زیر خیلی تازه است و به خودم گفتم تا داغم قبل از پاکنویس روی کاغذ بنویسمش تو وبلاگ؛شاید اگر معطل کنم خجالت بکشم ننویسمش. این نوشته را به همسرم تقدیم میکنم گو اینکه هنوز آدرس اینجا را نمیدونه.گرچه از وقتی فهمیده دارم تمرین تایپ فارسی میکنم بوهایی برده. آخه این اولین تجربه وبلاگ نویسی منه و هنوز هیچ آشنا و دوستی از اینجا خبر نداره. آشکار گفتن حرفهای دلم برام سخته، انگار روحم عریان میشه. این اولین بار است که با این بیان خودمانی نوشته موزونی گفتم.

وقتی نگاهم می کنی

مست و خرابم میکنی.

وقتی با  اون چشم سیات

غصه هامو آب میکنی.

تو عمق اون چشم سیات

منم برات اشک میشم

گریه میشم.

تو خونه امن دلت

جا میشم و ،

عشق پرآوازه میشم.

وقتی که اخمم میکنی

با اینکه می خنده نگات

می میرم و زنده میشم.

وقتی که نازم میکنی

شعر ، تو دلم پر میکشه

شاعر و دیوونه میشم.

چشمه نازی واسه من

رقص خدایی تو با من.

فصل بهار من تویی

خورشید و ماه من تویی.

اشکهای گرمت رو لبام

دستهای نرمت تو موهام

از تو چه من تازه میشم.

لولی و مستانه میشم

خراب اون باده میشم

یه عاشق تازه میشم.

Read Full Post »

آفتاب پاییز

دیروز هنگام وبگردی مطلبی را اینجا دیدم و نظری دادم و پاسخی گرفتم که آشکار کرد ارزش یک لیوان چای داغ را  بر شاد سازی روح و روان.  سپس یاد شعری افتادم که هفت سال پیش گفته بودم و در آن اشاره ای شده به چای، بخصوص وقتی که در آفتاب ملایم پاییز نشسته باشی و خیره شده باشی به بازی رقص بخار آن در نور آفتاب.

می خندی

اماٌ نمی درخشی.

غمی را می خوانم

در شعر چشمهایت.

و دریایی از سکوت؛

که نگاهت

چون قایقی سرگردان،

بر آن شناور است.

خیره می مانم

بر لیوان چای داغ،

و بخار آن که می رقصد

در نور آفتاب.

پ.ن:

با توجه به نکته سنجی آقا جواد،  در نظری که فرستاده بود؛ تغییر کوچکی در سطر پیش از آخر شعردادم.

پیش از تصحیح:  و بخاری که می رقصد

پس از تصحیح :و بخار آن که می رقصد

Read Full Post »

این عکسها پاییز گذشته گرفته شده‌اند. نمی دونم چرا پاییز را اینقدر دوست دارم.

Read Full Post »

نسل امروز، حاصل مزارع آفت زدهٔ پدران خویش را درو میکند. (بر گرفته از سایت goftogoo.net)

اما این گفته زیاد گویا نیست.پدران امروز،خود فرزندان دیروز هستند و میراث پدران خود برده اند.پس این دور تکراری از کجا شروع شده؟

زمانه عوض می‌شود و تغییر می‌کند.فرزندی که چشم بر واقعیت زندگی امروز خود ببندد و از نگاه پدر، به امروز خود بنگرد،مزرعه آفت زده ای برای فردای فرزندش به ارث خواهد گذاشت. امروز واقعی است و دیدن شرایط امروز، واقع بینی است. آنکه واقع بین نیست ، دچار توهم است. اگر با ابزاری قدیمی یا روشی نامتناسب بخواهیم کاری انجام دهیم یعنی آماتور هستیم . آدم اگر حرفه ای باشد با تغییر شرایط  تازه می‌شود.

این بحث طولانی است و مجادله آفرین.  تا اینجا فقط این گزاره را می پذیرم که باید حرفه ای زندگی کرد.

Read Full Post »

نشان از پختگی و رسیدن دارد، با وقار و آرام، پایان هیاهوی تابستان را با لبخند به ما نشان می دهد. با تن پوش رنگارنگ و زیبایش چشم ما را از زیبایی سیراب می کند. با دست مهربانش ما را دویاره با آفتاب آشتی می دهد. غم رفتن سر سبزی تابستان را با زیبایی بی دریغش از دلمان می زداید . به آرامی و با وقار ما را آماده زمستان سرد می کند.

خیزید وخز آرید که هنگام خزان است

Read Full Post »

If you stand on tiptoe, you cannot stand firmly.

If you take long steps, you cannot walk far.

Lao-tzu

Read Full Post »

« Newer Posts