Feeds:
نوشته
دیدگاه

Archive for the ‘شعر’ Category

لقمان را گفتند:

ادب از که آموختی؟

گفت: از بی‌ادبان.

این روزها

منجیان و ناصحان

ادیبان و نادیان عدل

شوربختان و صاحبان جاه

همگی آموزگار ما هستند.

با ‌ادب، راستگو و شریف،

مردمی که ما شده‌ایم.

Read Full Post »

در خزان

برگهای رنگین

چه شادمان به مرگ می‌خندند.

آراسته به زیباترین جامه‌های رنگارنگ

مرگ را جشن می‌گیرند.

برگهای خوشرنگ و زیبا،

جهان را

و باغها را،

چشمها را و دلها را،

به میهمانی بازی نور با رنگ و شور با جان،

دعوت می‌کنند.

دست در دستان نسیم سرخوشانه می‌رقصند

و رها درآغوش باد

درخت را بدرود می‌گویند.

به گاه مرگ می‌خندند

و راز خود را آرام

با درختان،نجوا می‌کنند.

» ما در ریشه ها و شاخه هایتان

تا همیشه زنده‌ایم.»

هیچ بهاری در زیبایی، حریف پاییز نمی‌شود.

Read Full Post »

گاهی تمام صداها در دریای سکوت غرق می‌شوند.

.

.

.

.

برای این سرگشته مبهوت

حسرت

چه تلخ معنا می‌کند

تنهایی‌ را.


در ورای این ابرهای تیره

چه بی‌تابانه می‌جوید

خورشیدش را.


که جنون نجیبش

هنوز خاطره نور دارد.

Read Full Post »

راه کم عبور

با شکار ملخی چه شادمانه پای می‌کوبند

آنها که گندمزارشان از غارت ملخها سوخته است.

به سپیدی قله های دور می نگرم

وقتی که راه کم عبور

در دشت سیاه گم شده است.

پنجم آبان هشتاد و هفت

Read Full Post »

اي مرغ سحر ! چو اين شب تار
بگذاشت زسر سياهكاري
وز نفخه روحبخش اسحار
رفت از سرخفتگان خماري
بگشوده گره ز زلف زرتار
محبوبه نيلگون عماري
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري
يادآر زشمع مرده ! يادآر !

.

.

.

اختر به سحر شمرده ، يادآر !

.

.

. از سردي دي فسرده ، يادآر !

.

.

بر باديه جان سپرده، يادآر !

.

.

چون گشت زنو زمانه آباد

.

بگرفت ز سرخدا خدايي !

.

. زان كس كه زنوك تيغ جلاد
ماخوذ به جرم حق ستايي
تسنيم وصال خورده ، يادآر.

باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست

داستان از میوه‌های سر به گردون‌سای اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید

Read Full Post »

غوغای مه گرفته

پاییز بدون درخت برای من قابل تصور نیست. این درختها هستند که با برگهای رنگینشان پاییز را معنا می کنند. با وقار ، مرگ برگهای سبزشان را به تماشا می نشینند ولی مثل آسمان پاییزی گریه نمی کنند. اگر درختان نبودند پاییز زیبا نبود. وقت آنست که درختان تابستانی پر هیاهو، کمی با خود خلوت کنند و آرام گیرند . پذیرش جریان زندگی هنر والایی است.

نوشته زیر مربوط به هشت سال پیش است و آن پاییز ، گذشته است.

راه رفتن

زیر آسمانی یک دست خاکستری

با دستهای پنهان شده در جیب

و نفسهایی که بخار می شوند،

برایم فرصتی است

تا دوباره باز پس بگیرم

تنهایی ام را

از هیاهوی روزها.


در غروبهای ابری پاییز

تنها نشستن

و لیوان چای داغ را در دستها فشردن

بهانه ای است

تا بارها و بارها مرور کنم

شعرهای نهفته در قلبم را.

گم شدن

در کوچه های سرد

و نجوای قطره های باران

با برگهای زرد،

تکرار حسرت بی تسلایی است

تا هر چه تلخ تر سرزنش کنم

این خسته تاریک را،

که از باور معجزه ای ترسید.


-در این غوغای مه گرفته

کاش گم نمی شدم.

Read Full Post »

نوشته موزون زیر خیلی تازه است و به خودم گفتم تا داغم قبل از پاکنویس روی کاغذ بنویسمش تو وبلاگ؛شاید اگر معطل کنم خجالت بکشم ننویسمش. این نوشته را به همسرم تقدیم میکنم گو اینکه هنوز آدرس اینجا را نمیدونه.گرچه از وقتی فهمیده دارم تمرین تایپ فارسی میکنم بوهایی برده. آخه این اولین تجربه وبلاگ نویسی منه و هنوز هیچ آشنا و دوستی از اینجا خبر نداره. آشکار گفتن حرفهای دلم برام سخته، انگار روحم عریان میشه. این اولین بار است که با این بیان خودمانی نوشته موزونی گفتم.

وقتی نگاهم می کنی

مست و خرابم میکنی.

وقتی با  اون چشم سیات

غصه هامو آب میکنی.

تو عمق اون چشم سیات

منم برات اشک میشم

گریه میشم.

تو خونه امن دلت

جا میشم و ،

عشق پرآوازه میشم.

وقتی که اخمم میکنی

با اینکه می خنده نگات

می میرم و زنده میشم.

وقتی که نازم میکنی

شعر ، تو دلم پر میکشه

شاعر و دیوونه میشم.

چشمه نازی واسه من

رقص خدایی تو با من.

فصل بهار من تویی

خورشید و ماه من تویی.

اشکهای گرمت رو لبام

دستهای نرمت تو موهام

از تو چه من تازه میشم.

لولی و مستانه میشم

خراب اون باده میشم

یه عاشق تازه میشم.

Read Full Post »

آفتاب پاییز

دیروز هنگام وبگردی مطلبی را اینجا دیدم و نظری دادم و پاسخی گرفتم که آشکار کرد ارزش یک لیوان چای داغ را  بر شاد سازی روح و روان.  سپس یاد شعری افتادم که هفت سال پیش گفته بودم و در آن اشاره ای شده به چای، بخصوص وقتی که در آفتاب ملایم پاییز نشسته باشی و خیره شده باشی به بازی رقص بخار آن در نور آفتاب.

می خندی

اماٌ نمی درخشی.

غمی را می خوانم

در شعر چشمهایت.

و دریایی از سکوت؛

که نگاهت

چون قایقی سرگردان،

بر آن شناور است.

خیره می مانم

بر لیوان چای داغ،

و بخار آن که می رقصد

در نور آفتاب.

پ.ن:

با توجه به نکته سنجی آقا جواد،  در نظری که فرستاده بود؛ تغییر کوچکی در سطر پیش از آخر شعردادم.

پیش از تصحیح:  و بخاری که می رقصد

پس از تصحیح :و بخار آن که می رقصد

Read Full Post »