Feeds:
نوشته
دیدگاه

Posts Tagged ‘سفر، بودن، درد، خاموش’

سالها قبل خیلی عاصی بودم. پر از خشم . عادات و اخلاق رایج را زیر سوال می بردم و با او خیلی دعوا میکردم. میگفتم کجایی؟ چرا می بینی و هیچی نمیگی؟ می نوشتم و شعر میگفتم.

سفری طولانی رفتم. خیلی دور… خیلی خیلی دور.

از راه درازی برگشته ام . حالا دیگه نمیتونم حرف بزنم. آرامم خیلی آرام.

وبلاگهای بعضی عزیزان شورشی را می بینم  میام چیزی بگم اما دلم میگه هیچی نگو.

یاد حرف آن همیشه مست افتادم.

» درد است که آدمی را راهبر است در هر کاری که هست»

فقط هستم و می نگرم تا باز کی روزی……. هنوز هم پر از دردم  اما زبان سر خاموش است.

به فراسو  می نگرم.

Read Full Post »